روایت‌های مستند

|

پشت ستون کمین کرده‌بودم. همیشه قبل از آمدنش زنگ می‌زد. ما زمان رسیدنش را تخمین می‌زدیم و چند دقیقه زودتر درِ پارکینگ را برایش باز می‌کردیم. خوشش نمی‌آمد معطل شود. نه این که آدمِ دل کوچک و تند و تیزی باشد،‌ اتفاقا برعکس، پدربزرگ معمولاً عین خیالش نبود. اما در مورد درِ پارکینگ، چای و پولکی و آبگوشت ناهار و شامش با هیچ کس شوخی نداشت.
این بار هم زنگ زده بود و مادربزرگ به من که نوه ارشدش بودم، ماموریت داده بود که درِ پارکینگ را باز کنم دلیلش هم این بود که این بار قفل بالایی را که من قدم به‌ش نمی‌رسید، باز گذاشته بودند و فقط مانده بود قفل پایینی و چند دقیقه کشیک دادن دم در تا رسیدن پدربزرگ. منِ ۶، ۷ ساله با موهای مشکی مدل مصری و بلوز و شلوار طرح پلنگی که سال قبلش از البسکوی مشهد خریده بودیم، در را که باز کردم نرفتم توی کوچه با دوچرخه قرمزم بازی کنم و منتظر پدربزرگ بمانم. رفتم پشت ستون راه پله طبقه بالا قایم شدم. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که پدربزرگ رسید و بعد خیلی آرام و سنگین آمد به طرف راه‌پله‌ها. دم غروب بود. جلوی خنده‌ام را گرفته بودم که صدایم را نشنود و بعد بکهو پریدم جلویش. صدایی شبیه فریاد یا صدای «پقی» من، نمی‌دانم کدام را شنیده بودند که مادربزرگ و مامان دویدند سمت پارکینگ. من همانطور با یک خنده ماسیده گوشه ستون ایستاده بودم. مادربزرگ به من و پدربزرگ نگاه کرد و بعد آرام آرام رفتند سمت راه‌پله‌ها. مامان با صدای آرام گفت: «چی کار کردی؟! نگفتی سکته می‌کنه؟!»
پدربزرگ البته قبلا یک بار سکته کرده بود و خب یکی از مهمترین کارهای زندگی‌اش را هم بعد از همین سکته انجام داده بود. یکهو به حرف دکتر که گفته بود «فقط اگر یک پک دیگر بزنی، می‌میری» گوش داده بود و سیگار را بعد از ۴۰ سال، گذاشته بود کنار. مردِ قدبلند چهارشانه با موهای پرپشت یک دست سفید یک تصمیم مهم گرفته بود و دیگر خانواده سیگارهایش را ندیده بودند.
حسابداری با حروف ابجد و چورتکه و رمز و رموز بازاری و حسابداری برای کارخانه را انجام داده بود و بعد بازنشستگی دیرهنگامش معطوف شده بود به نمازهای اول وقت در مسجد محل، چای، خواب و غذا! سماورش همیشه روشن بود و خودش شب‌ها بیدار. چای را با سه تا پولکی می‌خورد. پنج، شش لیوان چای در روز. اما خب گوشش بدهکار بیماری قند نبود. به دکترش هم همین را گفته بود. این که «خوردن مردن توش نیست». همیشه این را می‌گفت به اضافه یک جمله معروف دیگر؛ «چای میوه بهشتی است»! ساعت ۸ صبح آن روز تابستانی هم که بیدار شده بود، مثل همیشه سماورش را روشن کرده بود و میوه بهشتی‌اش را گذاشته بود دم بکشد. به لیوان دوم اما نرسید؛ سکته دوم یکهو آمد و حاج محمود حاجاتی رفت. یک هفته بعد کمد کوچک کنار اتاقش را هم عمه گذاشت دم در؛ یک کمد پر از سیگارهای مختلف قدیمی خشک شده، از هما تا بهمن، دست‌پیچ و غیر دست‌پیچ. کمد قرآن و مفاتیح و دعاهایش اما هنوز هستند و البته چای و پولکی که آن همه دوست داشت!

StoryOfaGrandpa-byNafiseHajaty

من در آغوش پدربزرگم

StoryOfaGrandpa2-byNafiseHajaty

پدربزرگ دارد در گوش خواهرم که نوزاد است اذان می‌گوید و در کنارش پدر، عمو، برادر و خودم هم نشسته‌ایم.

این‌جا هستید: داستان » یک تجربه » روایت‌های مستند » چای و پولکی
« مطلب قبلی:
مطلب بعدی: »

نظر شما

(لازم)