روایت‌های مستند

|

در بابلسر، روی پلی که بر دریاچه زده‌ بودند، ما یک خانواده چهار نفره بساط کردیم و برای خوردن ناهار آماده ‌شدیم. خانواده‌های دیگری هم با فاصله کمی از ما نشسته بودند. بابا و خواهرم برای رفتن به دستشویی بلند شدند. «محمد میای؟» چهار ساله بودم و در دنیای دیوانه خودم. گفتم نه.

«من رفتم از تو ماشین غذا رو بیارم بیرون، برگشتم دیدم نیستی.» این‌ها را مامان بعدها برایم تعریف کرد. با توجه به شخصیت خجالتی و وابسته‌ای که از من سراغ داشته، امکانش چیزی نزدیک به صفر بوده که بلند شوم برای خودم راه بیفتم. برای همین احتمال ترسناکی که مامان داده این بوده که از کناره پل داخل دریاچه افتاده‌ام. احتمال منطقی‌تری که آن لحظه نتوانسته به دلشوره دائمی مادرانه غلبه کند این بوده که دنبال بابا و خواهرم دویده باشم.

همین اتفاق افتاد، اما نتوانستم آن‌ها را پیدا کنم. در آن موقعیت نه راه پس داشتم و نه راه پیش. همین الان هم در پیدا کردن راه مشکل دارم، به طریق اولی در چهار سالگی در پی تلاش برای پیدا کردن راه بازگشت به سردرگمی رسیدم. اولین واکنش طبیعی‌ام به هر اتفاقی شروع به سرازیر شدن کرد و چشم‌هایم تار شد. با صورت مستاصل و خیس از کنار بساط پیک‌نیک چند خانواده رد شدم، تا اینکه بالاخره یکی از آن‌ها دلش برایم سوخت. نمی‌توانستم صحبت کنم، ولی از چهره‌ام می‌شد همه‌چیز را خواند.

«وقتی دیدم نیستی گفتم حتما افتادی پایین، از همون روی پل جیغ زدم. چند تا قایق تفریحی اونجا بود که مردم سوار شن. صداشون کردم و گفتم تو رو خدا دریاچه رو بگردین بچه‌ام افتاده تو آب.» مسؤولان قایق‌ها سعی در توجیه مادرم با قوانین فیزیک داشتند، با این استدلال که اگر افتاده بود حتما می‌آمد روی آب. با این حال لطف کرده بودند و چند باری با پارو دنبال جسم بی‌جان من در کف دریاچه گشته بودند.

مرد مهربان که در آن لحظه ناجی و قهرمان زندگی‌ام بود، مرا روی موتورسیکلتش نشاند و با هم سراغ خانواده‌های مختلف رفتیم و اتفاق قابل پیش‌بینی افتاد و به آغوش مادرم پناه بردم. واکنش خانواده‌ام به این اتفاق بیشتر احساسی بود، برخلاف بسیاری از والدین که اصرار دارند در چنین موقعیت‌هایی رویکرد تنبیه و آموزش داشته باشند تا کودک‌شان در آینده حواس‌جمع‌تر از این عمل کند. درسی که از این اتفاق باید می‌گرفتم و بعد از بیست سال هنوز نگرفتم، بحث مهم مسیریابی است. باید یاد بگیرم چطور از نقطه A به نقطه A برگردم، رسیدن به نقطه B پیشکش.

این‌جا هستید: داستان » یک تجربه » روایت‌های مستند » مسیر
« مطلب قبلی:
مطلب بعدی: »

نظر شما

(لازم)